تبليغاتX
رهانه
هر کلمه ی تامل انگیز یک رهانه است

سر انجام بی مهری های بلاگفا مرا هم وا داشت که از اینجا کوچ کنم. از این پس در بلاگ اسپات می نویسم. همین حالا نوشته ی تازه یی در وبلاگ بلاگ اسپات ام گذاشته ام با عنوان " در وفا و جفای شایسته سالاری". آن نوشته را لطفا در همان جا بخوانید. اسم وبلاگ ام در آنجا نیز " رهانه" است ، با اندک تفاوتی در آدرس انترنیتی اش. آدرس اش این است :

www.amsyaa2.blogspot.com

اگر به این وبلاگ من لینک داده اید ، لطفا از این پس آدرس جدید بالا را لینک بدهید. پیوندهای وبلاگ های دوستان نیز در بلاگ اسپات قابل مشاهده اند ( بر خلاف اینجا!). به خاطر سر گردانی تان عذر می خواهم.


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 12:12  توسط سخیداد هاتف  | 
دوستان عزیز ،

فکر می کنم پیوند های وبلاگ من حد اقل در انترنیت اکسپلورر دیده نمی شوند. در فایرفاکس احتمالا کار می کنند. نمی دانم. به هر حال ، خداوند بلاگفا را مورد عنایت خود قرار بدهد ( به قول مارمولک!). ما هم خوش حال که چندین پیوند به وبلاگ خود اضافه کردیم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 11:48  توسط سخیداد هاتف  | 

امروز با خبر شدم که سمیع حامد باز آمده و در وبلاگ های " پل" و " مشت" می نویسد. این وبلاگ ها را در بخش پیوند ها آورده ام. حامد - نیازی به گفتن اش هست؟- البته شاعری بسیار برجسته است. من شعر های غیر کلاسیک تازه اش را خیلی بیشتر دوست دارم. اما در کنار شعر ، حامد شعار هم می نویسد. سابق کسی می خواست شعر بگوید و شعرش شعار می شد. او چیزی می خواست و آفریده اش چیزی دیگر می شد- از ناگزیری.

حامد اما در نوشتن شعار عامد است. و شاید او اولین کسی باشد که توانسته در طی سال ها - با سماجت-  هم شعر خوب تولید کند و هم شعار خوب. شعار های او واسطه یی هستند میان حامد شاعری که ده ها و صدها جهان ممکن را تجربه می کند و حامد دیگری که هر روزه فقط با یک جهان واقعی سر و کار دارد. شعرش نقشه ی امکانات تازه ی واقعیت های موجود است و شعارش نقشه ی آنچه در برابر چشم ما هست و به فعلیت رسیده است و برای تغییر راه نمی دهد. این است که شعرش پلی است بسوی چشم اندازهای ممکن در هزاران جهان ممکن دیگر. اما شعارهای اش مشت هایی اند کوبنده بر دیوارهای ستبر واقعیت هایی که نمی خواهند تغییر کنند.  من پانزده سالی است که حامد را می شناسم و این پل ساختن و مشت کوبیدن اش را در سال ها دیده ام. او هم شاعر است و هم فعال مدنی. چرا که در هزار و یک جهان زنده می کند. این یک جهان آخری همین جهانی است که در شعار های اش بازتاب می یابند.

این یادداشت کوتاه دعوتی برای خواندن وبلاگ های حامد است. درگیری ( و نه لزوما دعوا) با حامد و امثال او برکت دارد.


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 20:36  توسط سخیداد هاتف  | 

چند روز پیش تلویزیون آریانا سخنرانی حامد کرزی رئیس جمهور  را پخش کرد. در بخشی از این سخنرانی – در مورد فساد اداری-  آقای کرزی گویی می خواست مضمون این بیت سعدی را بازگو کند که " اگر ز باغ ِ رعیت ملِک خورد سیبی / بر آورند غلامان او درخت از بیخ".

گفت ( نقل به معنا): من آن ماموری را که سه – چهار هزار افغانی معاش دارد و رشوت می گیرد چیزی نمی گویم ، گر چه می گویم که رشوت گرفتن بد است. سخن من با وزیران و رئیسان است.

حیران شدم که این چه گونه سخن گفتنی است. فکر کردم که بهتر از این نمی شود به ماموران دولت جواز رشوه ستانی داد. بعد تر ، این پرسش ذهن مرا مشغول کرد که آیا واقعا رئیس جمهور ما می خواهد به ماموران دولت جواز بدهد که بی هیچ اضطرابی رشوه بگیرند؟ جواب منفی بود. چرا که گذشته از ملاحظات اخلاقی ، جواز رشوه ستانی دادن به ماموران دولت  در واقع همان درخت ِ دولت را از بیخ برآوردن است و این چیزی نیست که رئیس دولت خواهان اش باشد. پس این گونه سخن گفتن چه معنایی دارد؟ به بیانی دیگر ، اگر رئیس جمهوری در رساندن پیامی روشن به مخاطبان خود ناکام بماند و سخنان ِ مغشوشی بگوید که در نتیجه ی آن حتا وضعیت ِ بد موجود هم بدتر شود ، علت ِ این اغتشاش در گفتار چیست؟

به نظر من علت این اغتشاش در گفتار همان کار ِ خانه گی خود را انجام ندادن است. شاگرد مکتبی که کارخانه گی خود را انجام نمی دهد ، در صنف و در حضور معلم و هم صنفان خود هم نمی تواند به روشنی و با تسلط بر موضوع سخن بگوید. کار ِ خانه گی رئیس جمهور این است که بنشیند و پیام خود را سوهان کند و خوب صیقل بدهد و مایه ی درونی و آرایه ی بیرونی کلام خود را به نحوی کارآمد هماهنگ کند. و چون رئیس جمهور ها معمولا فرصت زیادی ندارند و نمی توانند وقت زیادی را صرف این کار کنند ، برای خود مشاورانی خبره بر می گزینند و کسانی را استخدام می کنند که در کار ِ پرداختن ِ پیام های رئیس جمهور تخصص یا حد اقل قابلیتی دارند. امروز اکثر رئیس جمهورهای دنیا پیام خود را می خوانند و سعی می کنند از دادن خطابه های آزاد ِ بی سر و ته بپرهیزند. رئیس جمهور کرزی سال ها در امریکا زنده گی کرده است و می باید بداند که در دنیای ِ امروز تا چه حد به بی عیب کردن ِ پیام های مهم اهمیت می دهند.

اما مساله در همین جا خاتمه نمی یابد. اکنون سوال مهم تر این است: چرا رئیس جمهور ما کار ِ خانه گی خود را انجام نمی دهد؟

به نظر من پاسخ این سوال را باید در نوع ِ نگاه آقای کرزی به قدرت و افکار عامه جست و جو کرد. آقای کرزی می داند که در افغانستان سطح آگاهی مردم در همه ی زمینه ها پایین است و بدتر از آن حساسیت ِ مدنی افراد و گروه های اجتماعی در برابر کج رفتاری ها آن قدر ضعیف است که می توان نا دیده اش گرفت. چنین وضعیتی قدرت را به صورتی خالص در دست ِ یک فرد یا یک گروه متمرکز می کند و این فرد یا گروه می تواند در غیاب  ساختارهای نظارتی قوی و نهاد های مدنی دیدبان از قدرت خود هر طور که بخواهد استفاده کند. در چنین وضعیتی ،آن کس که قدرت دارد چیزی می گوید و کاری می کند و منتظر واکنش جامعه می ماند. واکنش جامعه  ی عقب مانده معمولا سازمان نیافته و گذرا است و کمتر به تهدیدی علیه وضعیت موجود تبدیل می شود. این هنجار رفته-رفته به فرد یا گروه قدرتمند علامت می دهد که زیاد نگران افکار عامه نباشد. حتا در مواردی که واکنش جامعه به درجه ی نگران کننده یی می رسد نیز فرد یا گروه قدرتمند مجبور نیست از قدرت کناره گیری کند. می تواند ، در عوض، واکنش مردم را با دروغ و رنگ و ریا و اگر نشد با قوه ی قهریه سرکوب کند. با این حساب ، فرد قدرتمند ( و در این مورد آقای کرزی) دیگر نیازی نمی بیند که کار ِ خانه گی خود را انجام بدهد ؛ به نوعی تنبلی ِ دیکتاتورانه می رسد.

خوب است در پایان این یادداشت اشاره یی کنم به روند ِ نفس گیر ِ پردازش و آرایش و پیرایش ِ پیام در کشوری مثل امریکا. انتخابات ِ سال دوهزار و هشت امریکا – که باراک اوباما را به ریاست جمهوری رساند- حاشیه های جالب ِ بسیاری داشت. موفقیت اوباما و گروه کاری همراه او بسیاری از رسانه ها را وا داشت تا به جزئیات ِ روزانه ی مبارزه ی انتخاباتی او و شیوه ی کار شخصی اوباما توجه کنند. گزارش ها نشان می دادند که اوباما   تا ساعت سه و چهار صبح می نشیند و سخنرانی های خود را می نویسد. بعد آن ها را به مشاوران خود می فرستد و بعد از دریافت ِ نظر مشاوران از نویسنده ی سخنرانی های خود کمک می گیرد و خلاصه هر سخنرانی اوباما از درون یک پروسه ی برو-بیا ی نفس گیر می گذرد تا به مردم برسد. در موارد ِ دیگر هم همین طور است. مشاوری به رئیس جمهور می گوید این کلمه باید حذف شود ، مشاوری دیگر با فلان جمله مشکل دارد و فردی سوم طرح فلان نظر در فلان شرایط را نا مناسب می یابد و تا آخر.

چرا در کشورهای پیش رفته این طور است؟ علت اش روشن است. هر خطایی که از سیاستمداری سر بزند و هر سخن نابجایی که بر زبان او برود ، در جامعه به گسترده گی منعکس می شود و پیامد های سنگینی دارد. بی توجهی به افکار عامه سیاستمدار را از تخت ِ قدرت به پایین می کشد و از او فردی می سازد مثل جورج بوش رئیس جمهور فعلی امریکا که به قول بسیاری از کارشناسان منفورترین رئیس جمهور در تاریخ امریکا است.  تنها منفورترین نیست. منفور بودن اش بر حزب اش، بر ایدئولوژی مورد ِ اعتقادش و بر جایگاه ِ نزدیکان او  در سیاست و جامعه نیز اثر می گذارد. در چنین کشوری مردم بدون خشونت دست ِ رد به سینه ی جورج بوش و سیاست های اش می زنند و چاره یی هم جز پذیرفتن آرای مردم نیست.

نتیجه یی که از این یادداشت می خواهم بگیرم این است که اغتشاش در گفتار ِ رئیس جمهور کرزی فقط نشان دهنده ی ناکامی او در سخنوری نیست. این اغتشاش بر چیز خطرناک تری دلالت می کند و آن حرکت او به سوی دیکتاتوری است. هر قدر که موارد بیشتر و گونه های عریان تر این اغتشاش در گفتار کرزی مشاهده شود ،  حرکت او به طرف استبداد جدی تر خواهد بود. مگر جز این است که خفته گی جامعه و ضعف نهادهای مدنی رفته – رفته هر فرد قدرتمندی را به این نتیجه می رساند که هر چه او بگوید صحیح است و نه این که هر چه او می گوید باید صحیح باشد؟      


+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 1:21  توسط سخیداد هاتف  | 

پرویز کام بخش را به جرم خواندن چند مقاله به بیست سال حبس محکوم کردند. گفتند که کام بخش با خواندن و پخش چند مقاله در باره ی آیات ِ زن ستیز در قرآن ، به دین مقدس اسلام اهانت کرده است. در پاسخ به این سوال که چرا باید کسی به خاطر خواندن چند مقاله بیست سال زندانی شود ، می توان به ساده گی گفت : روحانیان متعصبی که حکم حبس کام بخش را داده اند ، چند تن ناهشیار ِ خشک مغز اند و هیچ گفتار یا رفتار ِ پرسش انگیزی در مورد دین و کتاب ِ مقدس خود را بر نمی تابند. این پاسخ به گواهی شواهد ِ بسیار درست است. بسیاری از ما تجربه ی مواجهه با درجاتی از این تعصب را داریم.

اما از یک زاویه ی دیگر هم می توان به این مساله نظر کرد. فرض کنید مسلمان مومنی داریم که دو چیز را یکجا می خواهد :

1-  می خواهد ایمان بی چون و چرای خود به همه ی آیات قرآن را حفظ کند

2- می خواهد دیگر افراد جامعه هم به کتاب ِ مقدس او ایمان داشته باشند و از آن پیروی کنند

حال ، چنین کسی می تواند قرآن را چنان بخواند که خواست ِ نخستین اش به راحتی برآورده شود. آدم اگر چیزی را بخواهد ، راهی برای رسیدن به خواسته ی خود هم پیدا می کند. یعنی قانع کردن خود برای ایمان داشتن به تمام آیات قرآن کار سختی نیست. هزاران و بل میلیون ها  مسلمان ِ مومن خود شان را قانع کرده اند که تمام آیات ِ قرآن بدون چون و چرا قابل قبول اند. این همه مسلمان بالاخره کاری کرده اند دیگر. یا قرآن را نخوانده اند و یا خوانده اند و نفهمیده اند و یا خوانده اند و فهمیده اند و در همه حال پذیرفته اند که تمام آیات آن قابل قبول اند.

بر آورده کردن خواست دوم است که دشواری دارد. شما می توانید خودتان را به هر نحوی قانع کنید. در تصمیم گیری های روزمره هم این طور است. ما کمی استدلال را با کمی خصوصیات روانشناختی و مقداری شوق یا آرزو می آمیزیم و سر انجام به نحوی مثلا به فلان تصمیم می رسیم و آن تصمیم مان را عملی می کنیم. ما خود مان را می توانیم قانع کنیم. اما با دیگران چه کار کنیم ؟ اگر مسلمان مومنی بخواهد دیگران را هم به همه ی آیات ِ کتاب مقدس خود مومن کند ، باید چه کار کند؟ خوب ، بعضی در برابر ِ شعشعه ی شوق و هیجان تسلیم می شوند و آنان کسانی اند که در پای خطابه های پر شور ایمان می آورند. بعضی می ترسند. بعضی عاجز اند و نمی توانند کاه و گندم را از هم جدا کنند و قدرت تشخیص شان بسیار ضعیف است. اما عده یی هستند که توانایی عقلی بالایی دارند و تهییج  و فضا سازی های ِ  روانی هم  نمی تواند اقناع شان کند. با این گروه از مردم به ناگزیر باید نشست و بحث کرد.

اکنون ، یک مسلمان ِ مومن به همه ی آیات قرآن چه گونه می تواند از آیاتی دفاع کند که به روشنی زن را در برابر مرد موقعیتی درجه دو می دهند؟ درست است که این مسلمان ِ مومن می تواند مثلا فعل ِ " اضربوهن" را که "بزنید شان" معنا می دهد به نحوی معنا کند که با بقیه ی عقاید قرآنی اش ناسازگار نیفتد. به بیانی دیگر، او می تواند کلمه ی روشنی چون " زدن" را یک چیز دیگر معنا کند. اما کسی که چون او مومن نیست  به چه دلیلی به جای گرفتن ِ معنای ِ سر راست " اضربوهن " وارد صد پیچ و خم شود و در نهایت آن را چیزی غیر از زدن معنا کند؟ در اینجا بحث به جای باریکی می رسد. در اینجا مسلمان ِ مومن می داند که پای ِ چوبین ِ توجیه ناتوان تر از آن است که او را به منزل برساند. اما او همچنان اصرار دارد که دیگران هم باید مانند او به همه ی آیات قرآن ایمان داشته باشند. استدلال کاری از پیش نبرد. حال ، وقت یاری خواستن از قدرت است. میزان قدرت ِ مورد نیاز و حد استفاده از آن بسته گی دارد به این که خطر ِ دانایی طرف مقابل چه قدر بزرگ باشد. اگر مسلمان ِ مومن ِ مورد بحث ما تشخیص اش این باشد که شکست او در بحث با یک مثلا پرویز کام بخش چیز مهمی نیست ، شاید زدن یک سیلی به روی کام بخش کفایت کند. شاید دو ماه زندان بس باشد. شاید فقط مسخره کردن او کافی باشد.  

اما کام بخش ِ واقعی ( و نه یک طرف ِ مباحثه ی فرضی ) را بیست سال حبس داده اند. معنای این کار این است که روحانیان ِ حکم دهنده  خطر را بسیار جدی تشخیص داده اند. یعنی از یک سو از استواری ِ کافی ِ کتاب مقدس ِ خود در برابر شبهات ناامید شده اند ، و از سویی دیگر فکر کرده اند که خطر پرشمار شدن ِ آدم هایی چون پرویز کام بخش بسیار زیاد است. پیام ِ بیست سال حبس برای کام بخش به دیگران پیام ِ ترس ِ محض است؛ قدرت ِ قهریه ی محض. دست شستن ِ کامل از هر گونه مواجهه ی عقلانی.

می دانم که بیست سال حبس برای کام بخش یعنی برباد رفتن همه ی عمر یا حد اقل جوانی ِ او. حبس او برای خانواده و دوستان اش هم بسیار دل شکن است. اما در این واکنش ِ متعصبان ( بیست سال حبس به خاطر خواندن چند مقاله) می توان رگه های روشنی از امید به آینده را نیز دید. آنان ایمان خود به استواری دگم های خود را از دست داده اند و شدت ِ واکنش شان برخاسته از نوعی درمانده گی ِ درمان ناپذیر در برابر نگاه های شکاک ِ جوانانی است که با همه ی خامی و بدنامی ِ خود رفته رفته می آموزند که حتا افسون های بزرگ نیز رخنه پذیر اند.

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 10:50  توسط سخیداد هاتف  | 

رسولی عزیز پرسیده است که آیا اطلاعات دنیا را به ما می شناسانند یا خود جهانی دیگر خلق می کنند. در هر دو حالت ما با صورت یا صورت هایی از جهان مواجه خواهیم شد و این تصویرها بر ما اثر خواهند نهاد.

بگذارید این یادداشت را با یک خاطره شروع کنم :

مکتب ما یک کتابخانه ی کوچک داشت. در این کتابخانه انواع کتاب ها بودند. من اما در آن سال ها عاشق نام فلسفه بودم و فکر می کردم که تنها کتاب های فلسفی ارزش خواندن دارند. البته نمی توانستم تشخیص بدهم که چه چیزی در حوزه ی فلسفه هست و چه چیزی نیست. فکر می کردم هر کتابی که از مسایل بزرگ و مشکل در جهان سخن بگوید کتابی فلسفی خواهد بود. معیار دیگر من برای تشخیص فلسفه از غیر فلسفه نام نویسنده   بود. اگر شنیده بودم که فلان نویسنده فیلسوف است ، دیگر همه ی آثار او برای من رنگ فلسفه می گرفتند. در میان کتاب هایی که در آن سال ها می خواندم یک مجموعه از جزوه ها اهمیت مخصوصی داشتند. نویسنده ی این جزوه ها " رضا اصفهانی" بود. خوشبختانه این نویسنده اسم مجموعه ی خود را " درس هایی در فلسفه" گذاشته بود و بنا بر این دیگر شکی در فلسفی بودن نوشته هایش نمی ماند. نوشته های او برای من آن قدر شیرین بودند که هر جزوه اش را چند بار می خواندم. در یکی از آن جزوه ها جناب اصفهانی به مقایسه ی مکاتب شناخت پرداخته بود. همه را هم رد کرده بود و در نهایت پرچم پیروزی را به دست مکتب اسلام داده بود که نه آن عیب را داشت و نه این عیب را و نه عیب های دیگر را. از جمله ی مکاتب نقد شده یکی بود به اسم " سوفسطائیان". به نظر نویسنده سوفسطایی ها واقعیت را انکار می کردند و همه چیز را محصول وهم می دانستند و مثال می دادند که اگر ما طنابی را بر گرد سر مان بچرخانیم ناظران دایره یی را بر سر ما خواهند دید و نه یک رشته طناب را ، و این نشان می دهد که ما چه قدر آسان در دام وهم می افتیم. نتیجه این که از کجا معلوم که تمام آنچه فکر می کنیم واقعیت اند ، واقعیتی نداشته باشند.  آقای اصفهانی راه حل ساده یی برای نشان دادن واقعی بودن واقعیت و جهان به سوفسطائیان عرضه کرده بود. گفته بود که سوفسطائیان را بخوابانید و با شلاق بر پشت شان بکوبید و اگر از درد فریاد کشیدند ، بگویید: ما شما را شلاق نمی زنیم و این همه فقط محصول وهم شماست!

من از این که همه ی مکاتب شناخت غیر اسلامی این قدر مضحک و عیبناک بودند خوشحال می شدم. مخصوصا شکست دادن سیستم شناخت عرضه شده در مارکسیسم کاملا سکر آور بود. وقتی می دیدم اسلام این قدر خوب و منطقی است ، فکر می کردم که چرا عده یی بر جهل خود اصرار می کنند و به بیراهه می روند؟

سال ها آمدند و رفتند و آن یقین ِ مستی آور که از دل ِ کوهی از دلایل منطقی می تراوید ، خاصیت خود را از دست داد و کم-کم از دست رفت.  حال ، " آه ! ای یقین ِ گم شده " گویان ، در بیابانی سرگردان شده ام  که " از هر طرف که رفتم جز و حشت ام نیفزود".

حال حتما می پرسید که ربط این خاطره و آن سوال آغازین چیست ؟ ربط اش را اکنون می گویم:

ما معمولا فراموش می کنیم که هیچ برنامه یی در هستی مهم تر از رنج و شادی ما ( و هر آن که می تواند رنج و شادی را تجربه کند) نیست. ما در این جهان نیامده ایم تا بر واقعیتی گواهی بدهیم یا پاره یی از یک برنامه ی بزرگ باشیم. هر کدام از ما وقتی که به دنیا آمدیم ، باید مدتی در اینجا باشیم. در این مدت ، هر کدام از ما به نحوی رنج می بریم و به نحوی شاد می شویم و در موارد بسیاری رنج ها و شادی های مشترک داریم. ما محیط زنده گی خود را نام گذاری کرده ایم. هر نشانه ی زبانی و غیر زبانی ِ ما بیانگر حضور ِ چیزی است که یا ما را شاد می کند یا رنج می دهد و یا فعلا از دادن این دو ناتوان است. ما هیچ وظیفه یی نداریم که بر واقعیت هایی که به ما رنج یا شادی نمی دهند گواهی بدهیم. شناخت ما از جهان و محیط زنده گی ما نیز چیزی جز گواهی دادن بر حضور واقعیت های رنج آور یا شادی آفرین نیست. یعنی این گواهی دادن ماست که واقعیت را می آفریند. یک سنگ واقعیت  دارد  به خاطری که من گواهی می دهم که واقعیت دارد. گواهی انسان را ( یعنی همه ی انسان ها را )  بردارید ، دیگر چیزی به نام واقعیت هم وجود نخواهد داشت. معنا ندارد که بگوییم سنگ سنگ خواهد بود حتا اگر همه ی انسان ها وجود نداشته باشند. بگذارید مثالی بزنم : بعضی هزار دلیل می آورند که خداوند وجود دارد و بعضی دیگر خود را به آب و آتش می زنند تا اثبات کنند که خداوند وجود ندارد. وجود نداشتن خداوند خیلی طبیعی است ، مگر این که کسی بر وجودش گواهی بدهد. از کجا می دانیم که گواهی دادن کسی معتبر است یا نیست؟ از رنج یا شادی آن کس. واقعیت خداوند برای کسی که بر وجود او گواهی راستین می دهد ( یعنی گواهی دادن اش همراه با نشانه های رنج یا شادی است) مثل هر واقعیت دیگر است. اگر چیزی رنج تان می دهد یا در وجود تان شادی می آفریند ، آن چیز واقعیت دارد. لازم نیست آن چیز برای دیگران هم واقعیت داشته باشد. یک قطره اشک ، یک لحظه تبسم کافی است. نیازی به هزار و یک دلیل نیست. این همان معادل حال و قال است. اگر کسی ده کیلومتر پیاده روی می کند تا به مزار متبرک فلان مرده ی صد ساله برسد ، جای ملامتی نیست. و اگر کسی سحرگاه بر نمی خیزد و به نماز در برابر خداوند نمی ایستد ، مستوجب طعن و لعنی نیست. هیچ کسی در خارج از زنده گی انسانی نایستاده و معیار دیگری جز فهم انسانی در دست ندارد تا به من بگوید که در کجا خندیدن من درست است و در کجا گریستن ام نا بجا. یعنی من روی کفر ترا نمی خراشم ، تو بر روی ایمان من چنگ نینداز. چرا که جهان بر من به گونه یی می نماید و بر تو به گونه یی دیگر و چون جای دیگری برای زیستن ِ من یا تو نیست ، در مدتی که در اینجا هستیم سبب رنج همدیگر نشویم اگر باعث شادمانی همدیگر نمی شویم. سال ها تو می گفتی که این جهان و جهان دارش برنامه ی بزرگی دارد که من و تو باید به نحوی خاص ( آن گونه که تو شرح اش می دادی) بخشی از این برنامه باشیم. حالا که نه من توانستم ترا اقناع کنم و نه دلایل تو برای من کافی بودند ، بگذار گواهی دادن یک دیگر بر واقعیت های متفاوت زنده گی های مان را به رسمیت بشناسیم.

حال ، بر گردیم به سوال اول این یادداشت. بلی ، اطلاعاتی که به ما می رسند گزارش هایی از محیط زنده گی مایند. اما می توانند حامل چیزهایی باشند که قبلا در زنده گی ما نبودند و حالا که وارد زنده گی ما می شوند ما با ورود شان دلگیر یا شادمان می شویم. این دلگیر شدن و شادمان شدن ماست که به ما می گوید اطلاعات تازه  رسیده ی ما واقعیت دارند و در کار ِ دگرگون کردن جهان مایند. نه این که حتما درست اند. درست بودن و غلط بودن اطلاعات چیز دیگری است.

 

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 2:58  توسط سخیداد هاتف  | 

ما اطلاعات زیاد می خواهیم. اطلاعات ِ سریع می خواهیم.  و در زمانه ی ما برآورده کردن این خواسته ها بسیار آسان تر شده است. یک دهه پیش اگر خانواده یی " مسافر دار" می بود و می خواست از او ، که در مثل در ایران کار می کرد ، خبری بگیرد باید ماه ها منتظر می ماند تا مسافر دیگری به وطن باز گردد و از مسافر آن خانواده هم خط و نشانی بیاورد. اکنون اگر مچ پای کسی در استرالیا تاب خورده باشد ، آن کس می تواند فورا خبراش را با تمام جزئیات اش به خانواده ی خود در افغانستان بفرستد. راهی برای برای این کار هست : فکس ، ای میل ، تلفن و ... .

امروز یک فرد هشتاد ساله باید تاریخ بخواند ( به فرض بودن کتاب های تاریخ معتبر) تا بداند که شصت سال پیش چرا و چه گونه صد نفر در ولایت هم-جوار ِ او کشته شدند. چرا که شصت سال پیش برای او کشته شدن صد نفر در ولایتی دیگر تبدیل به خبری موثق و سریع نمی شد. در بهترین حالت ، شایعه ی دیرهنگامی می شد که برای پخش شدن آن هم مجاری رسانه یی زیادی در دسترس نبود. اما اکنون خبر ِ رویداد های حتا کوچک به سرعت در چارسوی جهان پخش می شود  و اگر کسی در صدد انکار ِ شان برآید ، گواهان بسیاری با گزارش و فیلم و عکس بر وقوع آن رویداد ها شهادت خواهند داد.

فراوانی اطلاعات و سرعت ِ پخش شان در زمانه ی ما هیجان آور است. ما هر لحظه با خبر می شویم و با این با خبر شدن سرخوش ایم. اگر کسی به ما بگوید " خبر داری که ..." پاسخ ما احتمالا این نخواهد بود که " نه ، خبر ندارم و نه می خواهم با خبر شوم ". ما معمولا با شوق یا نگرانی منتظر می مانیم که فرد ِ خبر رسان اطلاعات خود را به ما منتقل کند.  اگر همان فرد بگوید " من از چیزی اطلاع دارم و می خواهم یک ماه بعد آن را به تو هم بگویم" ، ما باز وسوسه می شویم و می پرسیم : " نمی شود آن را همین حالا بگویی؟".  ما به نحوی متقاعد شده ایم که گرفتن هرچه بیشتر و سریع تر اطلاعات برای ما خوب است. اجماع ِ اکثر افراد ِ جهان بر سر این قضیه بازار ابداعات تکنولوژیک در عرصه ی رسانه ها را هر روز گرم تر می کند. اگر انترنیت داشتید ، حالا انترنیت با سرعت بالا داشته باشید. اگر انترنیت سریع داشتید ، از این پس انترنیت سریع را در جیب تان خواهید داشت. چه طور است که با تلفن همراه تان عکس و فیلم بگیرید و یک دقیقه بعد عکس ها و فیلم های تان را در سراسر جهان پخش کنید؟ خوب نیست که در ضمن صحبت تلفنی ، چهره ی طرف مقابل تان را هم ببینید؟

در خوبی و بدی کثرت و سرعت اطلاعات و تکنولوژی حامل ِ این اطلاعات زیاد گفته و نوشته اند. در هنگام نوشتن این یادداشت ذهن من با پرویز ِ کام بخش است. به این می اندیشم که گردش اطلاعات در زمانه ی ما- به این گونه که هست -  چه قدر به نفع یا به ضرر ِ آدم هایی چون کام بخش در کشوری چون افغانستان است.

 مدتی پیش کام بخش را به بیست سال حبس محکوم کردند. جرم اش؟ خواندن چند مقاله و دادن آن مقاله ها به دیگران. حتا بنا بر گزارش ها چند تن از استادان دانشکده ی ژورنالیزم بلخ نیز در جلسه ی محاکمه ی کام بخش از او شکایت کردند و گفتند که او در جریان تدریس آنان اخلال می کرده است!

اکنون ، خبر بیست سال حبس گرفتن کام بخش تکان دهنده است. این خبر تکان دهنده را از رسانه های مدرن گرفتیم. اما همین رسانه های مدرن به ما مجال نمی دهند که زیاد تکان بخوریم. دقیقه یی نمی گذرد که چیزی آرام مان می کند. عتیق رحیمی برای نوشتن کتابی خوب در فرانسه جایزه می گیرد. می بینیم و می شنویم که ده هزار نفر در توفان جان می دهند. می خوانیم که تا چند سال دیگر دوای قطعی ایدز به بازار خواهد آمد. می شنویم که طالبان خبرنگاری را سر بریده اند. آدم نه می تواند زیاد آرام بماند ، نه می تواند برای مدتی طولانی تکان بخورد یا بلرزد. بر این ها بیفزایید همه ی چیزهایی را که روزانه در مکالمات تلفنی مربوط به زنده گی شخصی تان می شنوید.

شاید بگویید که خوب این زنده گی است دیگر. رخداد ها رخ می دهند و حوادث اتفاق می افتند و اطلاع یافتن و نیافتن ما از وقوع شان زنده گی را از زنده گی بودن نمی اندازد. اما در کشور ِ  ما انفجار اطلاعات  جز انتقال اطلاعات کارکرد ِ وِیژه ی دیگری هم دارد و آن بی ثبات تر کردن جامعه یی است که دهه هاست روی ثبات را ندیده است. در جامعه ی با ثبات نهادهای مدنی پایدار بسیاری ایجاد می شوند که وظیفه ی مشخصی برای خود تعریف می کنند و در موج های سهمگین اطلاعات ِ رسانه های مدرن غرق نمی شوند. مثلا اگر نهادی هست که با شیوع ایدز مقابله می کند ، آن نهاد  در زیر ِ هیچ شرایطی چشم خود را از هدف اصلی ِ خود بر نمی دارد.اما در جامعه ی بی ثبات افغانستان ، رفته رفته این ذهنیت شکل گرفته که سرنوشت ِ واقعیت های جامعه ی ما هم در نهایت در جایی باید تعیین شود که ثباتی دارد. به این می ماند که ما خود را سرنشینان کشتی ِ شکسته یی می بینیم که هر چه در آن اتفاق می افتد تنها زمانی اهمیت می یابد که خبرش به لنگرگاه یا ساحل برسد. آن وقت کسانی برای حل مشکل مان اقدام خواهند کرد. این نگرش سبب شده است که ما همه چیز مان را به رسانه ها بسپاریم و فکر کنیم که اگر رویدادی ، خواسته یی یا حقیقتی توانست بر موج رسانه های مدرن سوار شود و رو به ساحل ِ جوامع با ثبات حرکت کند ، کار تمام است. همه ی کوشش ما در این خلاصه می شود که دنیا با خبر شود از آنچه در جامعه ی ما می گذرد. از آن سو ، دنیای ِ با ثبات ِ مدرن هم شب و روز بسته های اطلاعات تازه ی خود را برای ما می فرستد. در این گیر و دار تبادل اطلاعات ، خبر بیست سال حبس گرفتن پرویز کام بخش نیز خبری می شود از جمله ی هزاران خبر دیگر. مایکل جکسن مسلمان شد ، قد بلندترین مرد جهان در گرجستان زنده گی می کند ، بیست هزار نفر در برمه به قتل رسیدند ، کودک دو سر ِ هندوستانی فوت کرد ، پرویز کام بخش به بیست سال حبس محکوم شد ، شرکت مایکروسافت گیلاس های سخنگو تولید می کند ، زین الدین زیدان از میدان بازی اخراج شد ، رئیس جمهور کوریای شمالی به بنگلادش سفر کرد ، بیست نفر در غور از گرسنه گی جان دادند ، پاپ اعظم ازدواج همجنسگراها را قابل بررسی دانست و ...

در جامعه یی بی ثبات ، شناور شدن این همه اطلاعات در فضای اجتماعی به شناور شدن قدرت تشخیص و داوری افراد آن جامعه نیز منجر می شود. اطلاعات باید در جایی لنگر بگیرند. در جامعه ی بی ثبات لنگرگاهی وجود ندارد ، چون نهاد های مدنی کارآمد و پایدار – که نقش لنگرگاه را داشته باشند-  در چنین جامعه یی شکل نمی گیرند. در بهترین حالت سیصد و هفتاد و هفت نفر از فرهنگیان و نویسنده گان و ... مقیم داخل و خارج بیانیه یی منتشر می کنند و خواستار ِ انجام فوری فلان کار می شوند. آن هم تا فردا طعمه ی امواج اطلاعات تازه می شود.

اکنون ، کسی می تواند بپرسد :بسیار خوب ، فرض کنیم همه ی این حرف ها درست باشند ، فایده ی دانستن این ها چیست؟

به نظر من ، دانستن این که قدرت تشخیص و داوری مان ممکن است در میانه ی یک هیاهوی هزار لایه ی ِ  پر سرعت  زیان ببیند ، این فایده را دارد که دو باره در جست و جوی نوعی " تمرکز ِ مفید" بر آییم. ساختن نهادهای مدنی  ِ فعال در زمینه های گوناگون زنده گی اجتماعی بازتاب ِ عینی ِ این تمرکز مفید است.( در دنیای ِ زنده گی فردی هم می توان به جای پر کردن ذهن خود با تکه-پاره های هزار رنگ ِ بی خاصیت ، وقت بیشتری را بر باز کردن بعضی پرسش های مهم صرف کرد. در زنده گی شخصی من این تمرکز به معنای بیشتر کتاب خواندن و کمتر در پهنه ی انترنیت چرخیدن است).

 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 21:5  توسط سخیداد هاتف  | 

شما چه فکر می کنید؟ برای آن که آدم از هجوم این همه صدا و حرف و چهره و نگاه لحظه یی رها شود ، چه کار بهتر است؟ در این سه چار روز فکر می کنم که گاه گاه آدمی نیازمند گونه یی سکوت می شود که حالت شدید آن همان سه حرف میم و  ر  و گاف هست : مرگ. سکوت ِ پر سر و صدای مردمی که مرگ شان هم انفجار شهرت است ، نه. سکوت ساده ی کسی که خسته است و مثل آن سه حرف ب و ر و گاف ( برگ) از درخت کنده می شود و از نشستن اش درون گود ِ سرد یک درختزار ِ زرد هیچ کس خبر نمی شود. شما چه فکر می کنید؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 11:21  توسط سخیداد هاتف  | 

از بسترم برخاسته ام. وقتی موفق می شوم تن سنگین ام را با زاویه ی چهل و پنج درجه از بستر بلند کنم ، اسم اش را " برخاستن " می گذارم. هزاران رشته ی اعصاب از مچ پایم با من بر می خیزند و چون رشته ی اعصاب اند طبعا عصبانی هم هستند. تظاهرات می کنند. شعار می دهند. شعار شان این است :"  این مردک باید بخوابد ، این مردک باید زمینگیر باشد". اما من به شنیدن این شعارها عادت دارم. مثل یک دیکتاتور سنگدل توجهی نمی کنم. بر لبه ی تختم می نشینم و این بار فریادهای مخالفت بلندتر می شوند و بعضی از عصب های عصبانی حتا سنگ و چوب هم به پشت و رویم پرتاب می کنند. اول تحمل می کنم. اما رفته- رفته به قوه ی قهریه متوسل می شوم. به جنرال " وایکودین" دستور می دهم که تظاهرات را بخواباند. مدتی می گذرد و وایکودین با سر و وضع آشفته بر می گردد و اظهار ناتوانی می کند. می گوید :" تعداد تظاهر کننده گان خیلی زیاد است". نگران تر می شوم.  به رئیس پلیس ضد شورش ( دگروال دیازیپام)  زنگ می زنم. او هم مطمئن نیست که بتواند کاری از پیش ببرد. اما معاون اش " آیبوپروفین" معتقد است که باید با پاکت های یخ بر تظاهرکننده گان حمله کرد. این کار را هم می کنیم. کسی از تظاهرکننده گان صحنه را ترک نمی کند.

ناچار می شوم دو باره بخوابم. برای لحظه یی هلهله ی سرمستانه ی عصب های پیروز را می شنوم. بعد به خواب می روم. نمی دانم چند ساعت می خوابم. موبایل ام زنگ می زند. کسی از افغانستان زنگ زده. اوه ! مادرم است.


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 1:12  توسط سخیداد هاتف  | 

این روزها در همه جا سخن از توهین لطیف پدرام به شاه امان الله است. سه جنبه ی این قضیه برای من مهم بودند :

یک : وقتی یک سیاستمدار فصیح مثل لطیف پدرام – که رهبر یک حزب هم هست- به دشنام متوسل می شود ، بیشتر آشکار می شود که وضع ما خیلی خراب است. یک رهبر سیاسی برنامه دار باید جدی باشد و مخالفان مشی خود را هم جدی بگیرد. اگر لطیف پدرام واقعا می خواهد روند ِ اصلاحی ِ جدی در این کشور پا بگیرد باید به مخالفان خود و کسانی که به نظر او ادامه دهنده ی ستم ملی در افغانستان اند بگوید :

" ببینید ، حتا اگر من خشم ام را بخورم و تمام کلمات زشت را از سخنان خود حذف کنم و حتا سعی کنم از موضع شما به قضایا نگاه کنم ، هنوز هم کاری که شما می کنید غیر قابل دفاع و غیر قابل قبول است".

دشنام دادن تنها کاری که می کند این است که مرز میان یک سخن موجه و یک خشم سرسری را از میان می برد. وقتی یک رهبر سیاسی دشنام می دهد ، دیگر آدم نمی فهمد که او  محصول سنجیده ها و اندیشیده های جدی خود را با ما در میان می گذارد یا جلوه هایی از غلیان احساسات آنی خود را. 

دو: بیشتر کسانی که به دفاع از شاه امان الله برخاستند و پدرام را محکوم کردند ، چنان برخورد کردند که گویی همه ی حرف پدرام همان دشنام بوده است. اما این مدافعان شاه امان الله به نوبت خود بر خدمات شاه امان الله و قهرمانی هایش نیز تاکید کردند. وقتی کسی دشنام می دهد ، به او می گویند که دشنام نده . دشنام دادن کاری غلط است. نمی گویند به فلانی دشنام نده چرا که او قهرمان ملی است و این هم لیست کارهای اش. کاری که مدافعان شاه امان الله کردند نشان داد که آنان بیش از آن که از دشنام های لطیف پدرام ناراحت باشند ، از مجموع موضع گیری او در مورد اقدامات شاه امان الله نگران هستند. به بیانی دیگر ، از یک سو وانمود می کردند که پدرام دشنام گویی بیش نیست و از سویی دیگر سعی می کردند که محتوای سخنان او را ویران کنند. اعظم سیستانی نوشت که پشتون ها باید بیدار باشند و نگذارند که کسی به مفاخر شان توهین کند. چرا پشتون ها؟ مگر قرار نبود که شاه امان الله قهرمان ملی همه ی افغان ها باشد؟ شما در این تناقض چیزی نمی خوانید؟

سه : همین پیرارسال فیلمی در افغانستان ساخته شد ( به کمک افغان فیلم و تنی چند از هنرمندان افغانی) به اسم کابل اکسپرس. در آن فیلم که قدرت و برد تبلیغاتی اش به مراتب بیشتر از دو کلمه دشنام پدرام به امان الله بود ، یکی از ا قوام افغانستان را وحشی خواندند. کسی از مدافعان پر شور امروزی امان الله یک خط ننوشت که این گونه برچسب های فراگیر را بر پشت چند میلیون آدم زنده زدن ناروا است. نماینده ی کوچی ها در پارلمان افغانستان می ایستد و می گوید که ساکنان و وارثان اصلی خاک افغانستان کوچی ها هستند و دیگران بیگانه اند ؛ یکی از مشتاقان سینه چاک شاه امان الله یک خط نمی نویسد که این گونه سخن گفتن در مورد اقوام دیگر افغانستان غلط و زیان مند است. گویی توهین کردن به میلیون ها آدم حی و حاضر اصلا مهم نیست. آن وقت ، کره ی زمین را سر و صدا بر می دارد که چرا فلانی به فلان نماد ِ قبیله ی ما توهین کرده است.



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 11:3  توسط سخیداد هاتف  |